تبلیغات
ترنم دل
حال دلت که خوب باشد
حال دلت که خوب باشد آدم ها همه شان دوست داشتنی اند
حال دلت خوب که باشد حتی چراغ قرمز هم برایت مکثی دوست داشتنی می شود
حال دلت که خوب باشد می شوی هم بازی بچه ها و هم صحبت بزرگ تر ها
حال دلت که خوب‌ باشد رنگ ها همه خوش رنگ اند
حال دلت که خوب باشد ابری ترین روزها فقط فقط نوید باران می دهند
حال دلت که خوب باشد همه تو را قشنگ تر می بینند
حال دل های تان خوب ……



تاریخ : شنبه 20 آبان 1396 | 06:03 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات





خدایا همینجوری یهویی شکرت......



تاریخ : شنبه 6 آبان 1396 | 03:33 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات

 وقتتونو برا شناخت آدما تلف نکنید ، این روزا هرکسی چندتا نقاب رو چهره داره که تو برخورداش ازش استفاده میکنه ....


تاریخ : سه شنبه 4 مهر 1396 | 09:06 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات


گاهی در عبور روزهایم بعضی هاشان نمیگذرند ، ساعت میایستد به احترام تمام مشکلات و دردها ؛ و من میمانم مانند پرنده ای که بال هایش را بسته باشی و منتظر پروازش باشی !
آنقدر  گم میشوم در زندگی ... که دلم می گیرد از تمام  دنیا و روزهایش
 این روزها تنها چیزی که میخواهم کمی نگاه خداست و کمی خلوت با خودش ؛ بودن هیچ بنده ای آرامم نمی کند خدایا بغلم کن...

ترنم دل/رعنا احمدی

 


تاریخ : یکشنبه 12 شهریور 1396 | 10:42 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات




الف دال میم : آدم؛  کلمه ای که هزاران بار از آن استفاده می کنیم ولی چیزی جز یک داستان  در باره آفرینش و زمینی شدنش نمیدانیم!
بیوگرافی همه ی بازیگران و خوانندگان را از بر شدیم ولی چیزی از بیو گرافی این کلمه به ظاهر آشنا نمیدانیم ...
آدم به اضافه ها میدهد = آدم ها  . در باره این کلمه جمع چه میدانیم آری همان پاسخ دوران ابتدایی که میگفت هر کلمه به اضافه ی ها شود تبدیل به کلمه جمع می شود ، آدم را جمع کردیم با آدم و شد آدم ها ولی همچنان چیز زیادی در باره آن نمی دانیم ! آدم  در دیار من میتواند هر شکلی ،هر رنگی ، هر صدایی ، هر قدی ،هر رنگی باشد و وقتی همه ی اینها یک جا جمع شود میشود آدم ها ! یک جاهایی هم هست که آدم ها همه جمع میشوند و میدهد آدم !! آدمی رنگارنگ با نقاب های زیبا !
این روزها قاعده آدم ها برعکس شده چه برسد به قاعده دروس ابتدایی  آدم = آدم ها

 دردهایم را نگه میدارم برای خودم ؛ این روزها آدم ها خودشان هم درد هستند نه همدرد !!
ترنم دل /رعنااحمدی



تاریخ : شنبه 27 آذر 1395 | 08:37 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات

سلام!

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌ جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

 

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ ی باز نیامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا

شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده‌ام خانه‌اى خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!

بی‌پرده بگویمت

چیزی نمانده است،

من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

 

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری‌ را جان

نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می‌نویسم :

 

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن.....

 

#ناب_نوشته
#بدون مخاطب


تاریخ : شنبه 27 آذر 1395 | 07:59 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات





هر وقت دانش آموزان سر کلاس حاضر باشند

معلم خواهد آمد...



تو کارامون چقد به فکر دلشیم؟؟

تو نگاهامون چقد به فکر نگاه منتظرشیم؟؟

تو دلمون چقد به فکر دل شکسته شیم؟؟؟

تو 24 ساعت چندساعت به فکرشیم ؟؟

تو1440 دقیقه چند دقیقه به فکرشیم ؟؟؟

تو86400 ثانیه چند ثانیه به فکرشیم؟؟

خلاصه بگم تو یک روز چند لحظه هواسمون بهش هست؟

ادعای انتظار مولارو داریم ولی واقعیت اینه که مولا منتظر ماست؟؟

اینهمه سال منتظر 313 نفر

313 نفر....


تنها کارمون شده گفتن اینکه آقا شرمنده ایم!!!

ولی تا کی ؟

کی میخوایم ازاین شرمندگی درآییم!

شرمندگی هم حدی دارد

انتظار هم حدی دارد


حرف آخر اینکه

آقاما بدیم ولی شما بخاطر خوبها بیا!

ما باز هم شرمنده ایم

#ترنم دل/رعنااحمدی



تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395 | 04:52 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات


امروز در باغ که قدم میزدم لحظه ای کودکیم را دیدم که شادی کنان به دنبال پروانه میدوید و از ته دل میخندید ، لحظه ای پدرم را دیدم که موه هایش مانند شب مشکی بود و به شادی من مینگریست ، لحظه ای صورت زیبا و پرمحبت مادرم را دیدم که هیچ چروکی بر پیشانی نداشت و برایم لقمه ای از نان و پنیر میگرفت .

پدرم خود را برایم کوچک میکرد و پابه پای من میدوید تا مبادا احساس ضعیفی و کوچکی کنم ، باهمدیگر شعر میخواندیم و دست در دست هم از جوی میپریدیم ؛ لحظه ای حواسم پرت لاکپشت کوچکی در بین چمنزار شد واز شوق آن ناخود  آگاه پایم  به سنگی گیر کرد و افتادم مادرم تا دید دلش لرزید و مانند صاعقه ای از جا پرید پدرم هم به طرفم تند دوید و در آغوشم گرفتند ، من حالم خوب خوب بود ولی برای اینکه مادرم مرا در آغوش بگیرد و پدرم بوسه ای بر سرم بنشاند گریه ای  ساختگی کردم و اشک از چشمانم مانند مرواریدی سر خورد بر روی گونه ام ..

لحظه ای بعد پدر برایم  تابی بست و من را نشاند مادر مرا حل میداد و شاد بود پدر هم مشغول درست کردن نهار بود.

باغ پر بود از گل های رنگارنگ ، دویدم و گوشه ای نشستم و دسته ای گل چیدم و آرام آرام به سوی مادرم رفتم و گل ها را به او دادم ، مادرم مرا به آغوش مهربانش کشید و بوسه بارانم کرد ، پدرم هم نگاهمان میکرد و لبخند زیبایی بر لب داشت .

گوشه ای از باغ پراز قاصدک بود دست پدر را گرفتم و کشان کشان به آن طرف بردم ؛ قاصدکی چیدم و به پدر دادم و گفتم آرزو کن و فوت کن !   پدر چیزی زیر لب گفتو فوت کرد  .قهر کردم که چرا بلند نمیگویی که من هم بشنوم! پدرم لبخندی زد و مرا بر روی زانویش نشاند و گفت : آرزویم خوشبختی و موفقیت توست؛ آرزویم سلامتی و خوشبختی خانواده مان است ! من نگاهش میکردم و هیچ نمیگفتم آن زمان درک حرفهایش برایم سخت بود ولی لبخند پراز محبتش آرامم میکرد ؛ پدر برایم قاصدکی چید و گفت آرزو بکن و فوت کن ! من سریع قاصدک را گرفتم و گفتم آرزو میکنم  عروسکی را که میخواهم بخرم و زود بزرگ شم  وزود فوت کردم ! پدرم بلند خندید و دستم را گرفت و باهم دویدیم !

کنار باغ جاده ای بود که به ده می رسید ؛ چشمم به آن جاده افتاد پیر مردی آرام آرام از آن رد میشد در دستش چوبی داشت که به آن تکیه میکرد و در دست دیگرش چند سیب بود ؛ کتی به رنگه قهوه ای که خورشید رنگ سرشانه هایش را تغییر داده بود برتن داشت ،بر سر کلاهی لبه دار داشت که نمیگداشت نور آفتاب صورت مهربانش را اذیت کند ؛ صورتش پراز چروک  بود ریش سفیدی داشت ، چشمانش برق داشت ؛ کودکیم یکدفعه به طرفش دوید و سریع سلام کرد پیرمرد با صدای مهربان خود جوابش را داد و لبخندی بر لب نشاند ؛ کودکیم همینطور به پیرمرد نگاه میکرد پیرمرد به آرامی به طرفش آمد و یکی از سیب هایی که در دست داشت را به او داد ؛ کودکیم به آرامی سیب را گرفت و لبخندی زد و به طرف پدرو مادرم که نظاره گر ماجرا بودند دوید .

پدرم دستی برای پیرمرد تکان داد و تشکر کرد پیر مرد هم با آن نگاه مهربان و لبخندش جوابش را داد و به راه خود ادامه داد.

آفتاب کم کم داشت خود را به پشت کوه ها میرساند و غروب میکرد مادرم وسایل را جمع کرد و آماده برگشتن به خانه شدیم ؛ در راه من گاهی خستگی را بهانه میکردم و به نشانه اعتراض میایستادم ولی پدرم با من مسابقه دویدن میداد و همیشه من میبردم و اینطور به خانه رسیدیم .

در راه مادرم به من گل ها را با دست نشان میداد وپدرم پرواز پرندگان را و من هنوز مات پیرمرد مهربان بودم و درموردش سوال میپرسیدم . پدر چرا موهای پیرمرد سفید بود ؟  پدرچرا دستان پیرمرد وقتی سیب را به من داد  میلرزید  ؟ مگر هوا سرد بود! مادر چرا صورت پیرمرد پراز خط بود ؟ مادر چرا پیرمرد وقتی راه میرفت به

چوبش تکیه میکرد ؟

پدرم گفت ؟ دخترم موهای پیرمرد را روزگار سفید کرده ولی من نفهمیدم و دوباره پرسیدم روزگار چیه؟ پدرم نگاهی به من و مادرم کرد وفکری  کرد و گفت آنجایی که پیرمرد بود زمستان بود برف میبارید ؛ روی موهایش هم برف بود دستانش هم به خاطرسرما  میلرزید ؛ مادرم را نگاه کردم تا او هم جواب سوالم را بدهد ، مادرم هم آهی کشید و گفت عزیزم وقتی انسان پیر شود صورتش پراز خط میشود . پیرمرد پایش درد میکرد که به آن

چوب تکیه داده بود و نگاهی به پدرم کرد ودوباره آهی کشید ...

دیگر سوالی نپرسیدم دیگر چون به گمانم جواب سوال هایم را یافته بودم ......

آری این کودکی من بود که از نظرم گذری کرد و مرا یاد آن روزهایم انداخت ؛ اما حال اوضاع فرق کرده روی موهای پدرم هم برف نشسته روی پیشانیه هردوشان خط افتاده ومن حال میدانم چرا آن پیر مرد مهربان موهایش سفید بود ! چرا دستانش میلرزید ! چرا تکیه گاهش چوب دستیش بود! آن خط های صورتش را هم میدانم که از کجا آمده بودند! حال دیگر میدانم روزگار یعنی چه! حال میدانم آرزوی پدرم برایمان چقدر باارزش است ! حال میدانم چرا همیشه من در مسابقه دویدن با پدر برنده بودم ! میدانم آن سیب قرمز پیرمرد پراز محبت و مهربانی بود ! حال میدانم کودکی چقد زود ترکم کرد !

دلم برای کودکیم تنگ شده است ؛ برای تاب بازی کردن هایم ، برای بازی هایم ، برای قاصدک ها و آرزوی های کوچک و شیرینم ، برای  گریه های الکیم ، برای خنده های از ته دلم  ، برای آن پیرمرد مهربان .....

 باغ همان باغ است  ولی درختانش بزرگ تر و تنومند تر شده اند من  هم هستم و  کودکیم هم هست و بازی میکند در کنارم ! جاده هم هست ولی آن پیر مرد دیگر  از آن جاده عبور نخواهد کرد ، دیگر حواسم پرت لاک پشت کوچک نخواهد شد دیگر پدرم برایم تاب نمیبندد دیگر مادرم مرا حل نمیدهد دیگر خیلی چیز های دیگر .... من دیگر بزرگ شده ام !!!

#ترنم دل/ رعنا احمدی



 

 



تاریخ : پنجشنبه 4 آذر 1395 | 02:05 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات

غروب #جمعه ای را تصور کن که تنها و دلگرفته پراز حرف و درد و خالی از همدرد...

یک عالمه حرف برای نگفتن دارم

حرفهایی  ازجنس همان #ترنم#دل های همیشگی ولی اینبار کمی گرفته تر ، کمی گلایه دار و کمی دلتنگ تر از قبل

چه قدر خوب است حرفهایت را به کسی بگویی و بفهمدت

دردهایت را به زبان بیاوری و کمی سبک تر شوی

حرفهای نگفته ات را بفهمد

و حالت کمی بهتر شود......

قلم و دفتری دارم که حرفهایم و دردهایم را در آن مینویسم ،

قلم خوبم که هرچه مینویسم خسته نمیشود

دفتر با حوصله من نه گلایه میکند از نوشته ها ونه خسته میشود از من ؛ حتی جواب هم نمیدهد ! همدردی هم نمیکند ! یک کلمه از حرفهایم را نمیفهمد ؛ ولی من یادم میرود که قلم و دفتر احساس ندارند..

همیشه داخل کمد اتاقم هست ؛ فقط هرازگاهی دوستانی به دیدنم می آیند وکنجکاوانه صفحه ای از آن را میخوانند وگاهی ایرادد میگیرند وگاهی تحسین ولی من بی صبرانه منتظر حرفهایشان میمانم ولی حرف آنها اکثریت یک جمله است چه نوشته ی خوبی!!

قلم و دفترم را دوست دارم هیچوقت خسته نمیشوند...

#ترنم دل /رعنااحمدی

 



تاریخ : چهارشنبه 20 مرداد 1395 | 03:38 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات

چایت را بنوش نگران فردا مباش
دکتر نیستم
اما برایت ده دقیقه راه رفتن،روى جدول کنار خیابان را تجویز میکنم،
تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست،
اما دیوانگى قشنگ تر است..
برایت لبخند زدن به کودکان وسط خیابان را تجویز میکنم،
به ﺗﻮ پیشنهاد میکنم که شاد باشى!
خورشید هر روز صبح،بخاطر زنده بودن ما طلوع میکند!
هرگز، منتظر" فرداى خیالى" نباش.
سهمت را از" شادى زندگى"، همین امروز بگیر.
نگران نباش . چایت را بنوش

دنبالک ها: دانلود آهنگ حس زندگی از رضا صادقی،

تاریخ : چهارشنبه 13 مرداد 1395 | 05:06 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات

از کجا بگویم از که بگویم

اینجا در سرزمین من این سوال همیشه جواب دارد مردم سرزمین من همیشه در حال حرف زدن هستند و میدانند از کجا بگویند و از که بگویند گاهی از زندگی همسایه و گاهی از شوهر دخترکفاش محل ، گاهی از حاجی محله، گاهی از بقال سر کوچه ،گاهی از مدل موی فلان پسر ،گاهی از چادر دختر فاطم خانم ،گاهی از رنگ موی دختر صغری خانم، گاهی از قیمت ماشین همسایه ای دیگر گاهی درباره وصله ی لباس علی پسر آقا کریم ؛ گاهی در باره عروس جدید خاله زهرا که میشه دختردایی عمه ی شوهرخاله ی عمه خانم همسایه بالایی شون (همه رو میدونن)، گاهی درباره رنگ فنجان های قهوه اشان ، گاهی در باره  گرد و خاک روی تلویزیون هاجرخانم  ، گاهی نان شب همسایه هم موضوعی ست و یا حتی مهمانی های تشریفاتی هرشب آقای.... موضوع همیشه هست هممیشه فرقی ندارد آدم خوبی باشین یا بدی فقیر باشین یا ثروتمند ماشین گران داشته باشین یا موتور گازی مذهبی باشین یا معمولی باسواد و بیسواد هم برایشان فرقی ندارد حتی سن و قدووزن و رنگ هم فرقی ندارد  فقط  هرکدام موضوع دیگری است و مدت زمانی که درباره اش حرف میزنند فرق دارد ....

این مردم پشت سر خدا هم حرف میزنند چه برسد به بنده ی خدا .

حال شما بگویید از کجا بگوییم و از که بگوییم

مواظب این کجاها و که ها باشیم که قلب کسی را به درد نیاوریم

کمی آهسته تر لطفا قدم برداریم #ترنم دل#رعنا احمدی



تاریخ : شنبه 12 تیر 1395 | 10:58 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات

مهربانی پشت در است !!!

در را باز کن ؛ میهمان داری ، مهربانی پشت در است ....

بگذار وارد خانه ات بشود به همراه خود میهمانان ناخوانده دیگری هم دارد ،میهمانان انتظارت را می کشند در را باز کن !

مهربانی با خود شادی ، محبت ، عشق ، امید ، خوشی ، نشاط ، دوستی  و ... را به همرا دارد  همگی انتطار میکشند ؛ در را باز کن!

در خانه ات را بگشا و از میهمانان پذیرایی کن ؛ مراقب باش مبادا کاری کنی میهمانانت از خانه ات بروند ....

زندگیت را با کمک این میهمانان عزیز بساز ! خوشبختی هم در خانه ات را میشناسد ومیهمان همیشگی ات میشود و سر سفره ات مینشیند .

وقتی مهربانی به خانه ات آمد دیگر نگران خیلی چیزها نیستی ، خیلی چیزها برایت اهمیت ندارد ، حرف دیگران درباره ات بی ارزش میشود ، لبخند همان دیگران برایت ارزش دارد ؛ بهشتت میشود نگاه گرم پدر و مادرت ،بهشتت میشود خنده های کودکان ، بهشتت میشود مهربانی کردن و دوست داشتن .

مهربانی که یه خانه ات بیاید ؛ لبخند گل را میبینی ، صدای خنده ی آب را میشنوی ، به بازی گنجشک ها دل میسپاری ، وهمه را دوست داری

مهربان که شدی ؛ جنس دلت عوض میشود ، دلت تنگ میشود  تنگ دیدن تاریکی شب تنگ شنیدن آواز پرنده ها ، تنگ بو کردن عطر گل یاس ، تنگ انسان های خوب ، تنگ خوبی ها ، تنگ لبخند انسان ها ، تنگ نگاه گرم انسان ها، تنگ کنار هم بودنشان .....

مهربان که باشی همه را دوست داری ؛میشوی باران که گل سرخ وخار برایش یکی است .

مهربان که باشی زندگیت پراز کوچک هایی است  که هرکدام حس قشنگی را برایت دارند  ....

مهربان که باشی دلت هم میشکند ...

ولی تو مهربان باش ! مبادا آزرده خاطر شود کسی از دستت

در را باز کن حیف است مهربانی پشت در بماند !!

زندگیت انتظارش را می کشد ، بگذار بیاید و همراهانش را با خود بیاورد ، خوشبختی در انتظار توست ؛ کافیست در را باز کنی و همواره در هر کارت وجود مهربان خداوند را در کنارت حس کنی !

لحطاتتون پراز خوبی ها و زیبایی  

#ترنم#دل#رعنا احمدی


 

 



تاریخ : دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 | 02:25 ق.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات

مردم شهر بی لبخند

 

هوا سرد است .

آدم ها که حالا دیگر به ماشین ها شبیه شده اند در رفت و آمدی مبهم اند !

 

بی سرزمین تر از باد به هوای یافتن یک لبخند در ساعت صفر ، جهان را پیمودم . وقتی که درد مشترک  استخوانهای مرا سیاه کرده بود ، وقتی که من رودر روی سیاهی  ایستاده بودم . . .  آناهید تکیه گاهی بود شگرف ،  وقتی که همه ی خاطرات جهان را مرور می کردم ، وقتی که برای آزادی از هزار راه عبور می کردم . چمدانی سنگین ، دستانی خسته با نگاهی منتظر و قلبی ناآرام  ... پیش رو جاده ای بلند و شلوغ با انتهایی غم انگیز . خیابان شلوغی که در آن احساس تنهایی می کنم . آه ، من چقدر احساس تنهایی می کنم ! من یک مسافرم ، سالهاست که در آخرین ایستگاه به انتظاردیدنش ایستاده ام  اما انگار این انتظار بی فایده است و او هرگز نخواهد آمد . . .

 می خواهم یک فنجان چای داغ بنوشم  و بعد درنگ کنم در لحظه ای مانند اکنون ، لحظه ای که باد ولگرد آرام گرفته و سرود زندگی با حضور شمعدانی ها  همه جا پیچیده است  . لحظه ای کوتاه که دیگر تکرار نمی شود . از شهر سرد انتظار بهار نمی توان داشت ،  از شهر سرد انتظار زندگی نمی توان داشت .  قطره های داغ باران بر دستهایم می بارند . نه باران که نیست ، شاید اشک خورشید باشد که اینگونه  دستهایم را ، که اینگونه قلبم را سوراخ می کند ...  من برهنه ام در ماماتی  ، چرا که آنجا هوا گرم است و حرف ها بی ریا ...  من با مردم شهر بی لبخند زندگی کرده ام  . آه چقدر حرف های ما به هم نزدیک است ! چقدر دردهای ما به هم نزدیک است !

در یکی از این روزها روحم را زنده به گور خواهم کرد و نوشته های خط خطی ام را  در پرگاس ، زیر خروارها درد چال خواهم کرد .



تاریخ : شنبه 25 اردیبهشت 1395 | 03:34 ق.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات


مداد رنگیها مشغول بودندبه جزمداد سفید، هیچکس به اوکار نمیداد،همه میگفتند: تو به هیچ دردی نمیخوری، یک شب که مدادرنگیها توسیاهی شب گم شده بودند،مدادسفیدتاصبح ماه کشید مهتاب کشید وانقدرستاره کشید که کوچک وکوچکترشد صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پرنشد به یاد هم باشید شاید فردا  کنار هم نباشید. جای خالی بعضی از مداد ها با هیچ رنگی پر نمیشود ....#ترنم#دل#رعنااحمدی 

دنبالک ها: دانلود آهنگ فرزاد فرزین با نام ماه من،

تاریخ : پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 | 09:46 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات
آدم ها تغییر خواهند کرد ؛ قدرت زمان بیشتر از ماست .....
ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 23 اسفند 1394 | 09:23 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات

بعضی از آدم ها جلد زرکوپ دارند
بعضی جلد ضخیم و بعضی نازک
بعضی آدم ها ترجمه شده اند


ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394 | 10:43 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.