تبلیغات
ترنم دل - مردم

مردم شهر بی لبخند

 

هوا سرد است .

آدم ها که حالا دیگر به ماشین ها شبیه شده اند در رفت و آمدی مبهم اند !

 

بی سرزمین تر از باد به هوای یافتن یک لبخند در ساعت صفر ، جهان را پیمودم . وقتی که درد مشترک  استخوانهای مرا سیاه کرده بود ، وقتی که من رودر روی سیاهی  ایستاده بودم . . .  آناهید تکیه گاهی بود شگرف ،  وقتی که همه ی خاطرات جهان را مرور می کردم ، وقتی که برای آزادی از هزار راه عبور می کردم . چمدانی سنگین ، دستانی خسته با نگاهی منتظر و قلبی ناآرام  ... پیش رو جاده ای بلند و شلوغ با انتهایی غم انگیز . خیابان شلوغی که در آن احساس تنهایی می کنم . آه ، من چقدر احساس تنهایی می کنم ! من یک مسافرم ، سالهاست که در آخرین ایستگاه به انتظاردیدنش ایستاده ام  اما انگار این انتظار بی فایده است و او هرگز نخواهد آمد . . .

 می خواهم یک فنجان چای داغ بنوشم  و بعد درنگ کنم در لحظه ای مانند اکنون ، لحظه ای که باد ولگرد آرام گرفته و سرود زندگی با حضور شمعدانی ها  همه جا پیچیده است  . لحظه ای کوتاه که دیگر تکرار نمی شود . از شهر سرد انتظار بهار نمی توان داشت ،  از شهر سرد انتظار زندگی نمی توان داشت .  قطره های داغ باران بر دستهایم می بارند . نه باران که نیست ، شاید اشک خورشید باشد که اینگونه  دستهایم را ، که اینگونه قلبم را سوراخ می کند ...  من برهنه ام در ماماتی  ، چرا که آنجا هوا گرم است و حرف ها بی ریا ...  من با مردم شهر بی لبخند زندگی کرده ام  . آه چقدر حرف های ما به هم نزدیک است ! چقدر دردهای ما به هم نزدیک است !

در یکی از این روزها روحم را زنده به گور خواهم کرد و نوشته های خط خطی ام را  در پرگاس ، زیر خروارها درد چال خواهم کرد .



تاریخ : شنبه 25 اردیبهشت 1395 | 02:34 ق.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.