تبلیغات
ترنم دل - باغ همان باغ است....


امروز در باغ که قدم میزدم لحظه ای کودکیم را دیدم که شادی کنان به دنبال پروانه میدوید و از ته دل میخندید ، لحظه ای پدرم را دیدم که موه هایش مانند شب مشکی بود و به شادی من مینگریست ، لحظه ای صورت زیبا و پرمحبت مادرم را دیدم که هیچ چروکی بر پیشانی نداشت و برایم لقمه ای از نان و پنیر میگرفت .

پدرم خود را برایم کوچک میکرد و پابه پای من میدوید تا مبادا احساس ضعیفی و کوچکی کنم ، باهمدیگر شعر میخواندیم و دست در دست هم از جوی میپریدیم ؛ لحظه ای حواسم پرت لاکپشت کوچکی در بین چمنزار شد واز شوق آن ناخود  آگاه پایم  به سنگی گیر کرد و افتادم مادرم تا دید دلش لرزید و مانند صاعقه ای از جا پرید پدرم هم به طرفم تند دوید و در آغوشم گرفتند ، من حالم خوب خوب بود ولی برای اینکه مادرم مرا در آغوش بگیرد و پدرم بوسه ای بر سرم بنشاند گریه ای  ساختگی کردم و اشک از چشمانم مانند مرواریدی سر خورد بر روی گونه ام ..

لحظه ای بعد پدر برایم  تابی بست و من را نشاند مادر مرا حل میداد و شاد بود پدر هم مشغول درست کردن نهار بود.

باغ پر بود از گل های رنگارنگ ، دویدم و گوشه ای نشستم و دسته ای گل چیدم و آرام آرام به سوی مادرم رفتم و گل ها را به او دادم ، مادرم مرا به آغوش مهربانش کشید و بوسه بارانم کرد ، پدرم هم نگاهمان میکرد و لبخند زیبایی بر لب داشت .

گوشه ای از باغ پراز قاصدک بود دست پدر را گرفتم و کشان کشان به آن طرف بردم ؛ قاصدکی چیدم و به پدر دادم و گفتم آرزو کن و فوت کن !   پدر چیزی زیر لب گفتو فوت کرد  .قهر کردم که چرا بلند نمیگویی که من هم بشنوم! پدرم لبخندی زد و مرا بر روی زانویش نشاند و گفت : آرزویم خوشبختی و موفقیت توست؛ آرزویم سلامتی و خوشبختی خانواده مان است ! من نگاهش میکردم و هیچ نمیگفتم آن زمان درک حرفهایش برایم سخت بود ولی لبخند پراز محبتش آرامم میکرد ؛ پدر برایم قاصدکی چید و گفت آرزو بکن و فوت کن ! من سریع قاصدک را گرفتم و گفتم آرزو میکنم  عروسکی را که میخواهم بخرم و زود بزرگ شم  وزود فوت کردم ! پدرم بلند خندید و دستم را گرفت و باهم دویدیم !

کنار باغ جاده ای بود که به ده می رسید ؛ چشمم به آن جاده افتاد پیر مردی آرام آرام از آن رد میشد در دستش چوبی داشت که به آن تکیه میکرد و در دست دیگرش چند سیب بود ؛ کتی به رنگه قهوه ای که خورشید رنگ سرشانه هایش را تغییر داده بود برتن داشت ،بر سر کلاهی لبه دار داشت که نمیگداشت نور آفتاب صورت مهربانش را اذیت کند ؛ صورتش پراز چروک  بود ریش سفیدی داشت ، چشمانش برق داشت ؛ کودکیم یکدفعه به طرفش دوید و سریع سلام کرد پیرمرد با صدای مهربان خود جوابش را داد و لبخندی بر لب نشاند ؛ کودکیم همینطور به پیرمرد نگاه میکرد پیرمرد به آرامی به طرفش آمد و یکی از سیب هایی که در دست داشت را به او داد ؛ کودکیم به آرامی سیب را گرفت و لبخندی زد و به طرف پدرو مادرم که نظاره گر ماجرا بودند دوید .

پدرم دستی برای پیرمرد تکان داد و تشکر کرد پیر مرد هم با آن نگاه مهربان و لبخندش جوابش را داد و به راه خود ادامه داد.

آفتاب کم کم داشت خود را به پشت کوه ها میرساند و غروب میکرد مادرم وسایل را جمع کرد و آماده برگشتن به خانه شدیم ؛ در راه من گاهی خستگی را بهانه میکردم و به نشانه اعتراض میایستادم ولی پدرم با من مسابقه دویدن میداد و همیشه من میبردم و اینطور به خانه رسیدیم .

در راه مادرم به من گل ها را با دست نشان میداد وپدرم پرواز پرندگان را و من هنوز مات پیرمرد مهربان بودم و درموردش سوال میپرسیدم . پدر چرا موهای پیرمرد سفید بود ؟  پدرچرا دستان پیرمرد وقتی سیب را به من داد  میلرزید  ؟ مگر هوا سرد بود! مادر چرا صورت پیرمرد پراز خط بود ؟ مادر چرا پیرمرد وقتی راه میرفت به

چوبش تکیه میکرد ؟

پدرم گفت ؟ دخترم موهای پیرمرد را روزگار سفید کرده ولی من نفهمیدم و دوباره پرسیدم روزگار چیه؟ پدرم نگاهی به من و مادرم کرد وفکری  کرد و گفت آنجایی که پیرمرد بود زمستان بود برف میبارید ؛ روی موهایش هم برف بود دستانش هم به خاطرسرما  میلرزید ؛ مادرم را نگاه کردم تا او هم جواب سوالم را بدهد ، مادرم هم آهی کشید و گفت عزیزم وقتی انسان پیر شود صورتش پراز خط میشود . پیرمرد پایش درد میکرد که به آن

چوب تکیه داده بود و نگاهی به پدرم کرد ودوباره آهی کشید ...

دیگر سوالی نپرسیدم دیگر چون به گمانم جواب سوال هایم را یافته بودم ......

آری این کودکی من بود که از نظرم گذری کرد و مرا یاد آن روزهایم انداخت ؛ اما حال اوضاع فرق کرده روی موهای پدرم هم برف نشسته روی پیشانیه هردوشان خط افتاده ومن حال میدانم چرا آن پیر مرد مهربان موهایش سفید بود ! چرا دستانش میلرزید ! چرا تکیه گاهش چوب دستیش بود! آن خط های صورتش را هم میدانم که از کجا آمده بودند! حال دیگر میدانم روزگار یعنی چه! حال میدانم آرزوی پدرم برایمان چقدر باارزش است ! حال میدانم چرا همیشه من در مسابقه دویدن با پدر برنده بودم ! میدانم آن سیب قرمز پیرمرد پراز محبت و مهربانی بود ! حال میدانم کودکی چقد زود ترکم کرد !

دلم برای کودکیم تنگ شده است ؛ برای تاب بازی کردن هایم ، برای بازی هایم ، برای قاصدک ها و آرزوی های کوچک و شیرینم ، برای  گریه های الکیم ، برای خنده های از ته دلم  ، برای آن پیرمرد مهربان .....

 باغ همان باغ است  ولی درختانش بزرگ تر و تنومند تر شده اند من  هم هستم و  کودکیم هم هست و بازی میکند در کنارم ! جاده هم هست ولی آن پیر مرد دیگر  از آن جاده عبور نخواهد کرد ، دیگر حواسم پرت لاک پشت کوچک نخواهد شد دیگر پدرم برایم تاب نمیبندد دیگر مادرم مرا حل نمیدهد دیگر خیلی چیز های دیگر .... من دیگر بزرگ شده ام !!!

#ترنم دل/ رعنا احمدی



 

 



تاریخ : پنجشنبه 4 آذر 1395 | 02:05 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.