تبلیغات
ترنم دل - برق چشمانم
پنجره رو میدم پایین و دستمو میبرم بیرون , نسیم خنکی دستمو نوازش میکنه و نم بارون میزنه رو دستمو هرازگاهی نمش میشینه رو صورتم ، از آینه بغل جاده رو میبینم که از دور یه ماشین نقره ای رنگ داره نزدیک میشه ؛ کنار جاده سراسر با درختای بلند قلمه که هرکدومشون ترکیبی از رنگ های زرد و نارنجی گرفتن محاصره شده ؛ میرسم به یه قسمتی که درختای قلمه تموم میشه  و رنگا از اون یکدستی درمیاد یه باغ از درختای گیلاس و هلو و زرد آلو که پراز رنگای ارغوانی و زرشکی و زرد و نارنجیه که زمینش هنوز سبزه و برگای رنگی روی بوم رنگی از رنگ سبز دارن خود نمایی میکننی.
میرسم به یه پیچ ؛ روبروم دور تر جاده توی درختا گم میشه و  از بالای درختا زنچیره ای از کوه ها معلومه که سمت قله ها سفید پوشه ؛ جاده از بین درختای گردو که کنارشون پراز خونه های ویلایی با سقف های شیروانی رنگی و درای بزرگ ماشین رو احاطه شده ؛ بوی نم بارون و برگ خشک گردو فضا رو پر کرده از حس تازگی .
میرسم به یه روستا که یه میدون کوچیک وسطشه و کنارش وسایل بازیه بچه هاست ؛ چند تا بچه با پکمه های رنگی که تا زیر زانو میاد جمع شدن زیر یه چتر بزک مشکی و دارن به وسایل بازی نگاه میکنن و شاید تو دلشون میگن کاش بارون تموم شه و بریم بازی کنیم ! اونطرف تر یه چشمه هست که چند تا خانوم کنارش وایسادن تا ظرفاشونو پرآب کنن ؛ توی جاده یه پیرمرد که افسار یه گوساله رو گرفته و آروم قدم برمیداره به سمت ده و گوساله ای که پشت پیرمرد داره قذم میزنه و از بارون لذت میبره و زیر لب داره به پیرمرد میخنده که داره سعی میکنه هدایتش کنه به سمت خونه ! بارون شدت میگیره و ابرای سیاه هنرنمایی میکنن و دل آسمونه آبیو چنگ میزنن با سیاهیشون ! هوا تاریک میشه و صدای رعدو برق میپیچه و رگه های برق تو آسمون از هر طرف پیدا میشن که قلب ابرارو میشکافه ! آروم ترمز میکنم و ماشینو کنار جاده نگه میدارم  تا بارون آروم تر بزنه رو شیشه ! رفته رفته وضع بدتر میشه و صدای خوردن چیزی به سقف ماشین منو از فکرای که تو ذهنمه بیرون میاره , تگرگ هم اضافه میشه به این هوای طوفانی ! حس ترس ناشی از تنهایی تو این وضع میاد سراغم ؛ توی جاده ای کم رفت و آمد با این هوای طوفانی من یه دختر 21 ساله ! دلم بارون میخواد که بزنه رو صورتم دلم رنگین کمون میخواد که بشینم غرق شم توش دلم بوی خاک نم خورده میخواد !
مثل اینکه تگرگ تموم شد ؛ خیری از رعدو برق هم نیست
پنجره رو میدم پایین ابرا دارن کم کم ار هم دور میشن و آبی آسمون داره خوشگل تر از قبل ظاهر میشه و بارون آروم شده و میخوره رو صورت ؛ سمت چپم رنگین کمون خیلی بزرگی ظاهر شده که تا سمت راست امتداد داره و مثل یه کمونه رو جاده رو گرفته ! همینظور که دارم اینور اونورو میبینمو بوی خاک نم خورده رو استشمام میکنم چشمم به آینه ماشین میوفته که صورتم توش معلومه !  چشمایی رو میبینم که از آرامش رفت تو طوفان و ترس و از توی ترس رسید به حس و حال خوب و داره برق میزنه از ذوق چیزایی که میبینه !!!
ترنم دل/رعنا احمدی/پاییز97


تاریخ : شنبه 3 آذر 1397 | 11:47 ب.ظ | نویسنده : Raana Ahmadi | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.